تبليغاتX

علی سطوتی قلعهدر دام شمول متقابل/حاشیه‌ای بر «آیا ما از پوپولیسم ادبی رنج می‌بریم؟»* /علی سطوتی قلعه                                                  

۱- کنش انتقادی همواره بار اضافی دارد؛ بدین معنا که با چسبیدن به حفره‌های سیستم می‌کوشد تا آنها را نه همچون یک استثنا، بل که چونان ضرورتی در حفظ وضع موجود وانماید. به عبارتی دیگر، می‌کوشد تا خلاف تصور همگان نشان بدهد این حفره‌ها نه از دست سیستم در رفته‌اند و نه خارج از چارچوب آن به وجود آمده‌اند. حفره‌‌ها هرگز عارض سیستم نبوده‌اند. تعریفی که سیستم از خود به دست می‌دهد، وجود حفره‌ها را ضروری می‌کند. به عنوان مثال، گزاره‌ای نظیر « اوباشگری علی‌رغم ترویج اخلاقیات شهروندی و خواست عموم شهروندان وجود دارد» را باید کنار گذاشت و به جای آن گفت:«شهرنشینی مدرن است که  خواست اوباشگری را تولید می‌کند.» بدیهی است بصیرت سیستماتیک سوی چندانی نخواهد داشت تا حفره‌ها را رصد کند. حفره‌ها تنها از موضع سوژه‌ی انتقادی به چشم می‌آیند. به این ترتیب، ظاهرا سیستم به کار خود ادامه می‌دهد، بدون آن که واقعا نیازی به دخالت داشته باشد. با این همه، نمی‌توان دست روی دست گذاشت و با توسل کاذب به اندیشه‌های سیاسی هابز، وضع موجود را طبیعی دانست. سیستم حفره‌ها را ندیده می‌گیرد و بار دیگر و به گونه‌ای مضاعف آنها را حذف می‌کند. در مقابل، کنش انتقادی روی حفره‌ها دست می‌گذارد، آنها را از نو می‌آفریند و همچون ده فرمانی که از درخت بر موسا نازل شد، به سیستم نشان می‌دهد. این گونه است که کنش انتقادی، خصلتی سمج و مزاحم به خود می‌گیرد و حفره‌های موجود در سیستم را به سیستم اضافه می‌کند؛ حفره‌هایی که ظاهرا نیاز چندانی به آنها نیست. به این ترتیب، ادبیاتی که سوژه‌ی انتقادی به کار می‌گیرد، چندان راحت‌الحلقوم نیست و نشانی از آن ساده‌نویسی ندارد که پوپر ـ لابد به عنوان دوستدار جامعه‌ی باز ـ سنگش را به سینه می‌زند. بنابراین، اصلا نباید انگشت تعجب به دهان گرفت و زنجیره‌ی بی‌پایانی از تتابع اضافات را در متون انتقادی به تماشا نشست. این قیامی‌ است علیه بیان بوروکراتیک. باید از دل این لابیرنت‌ها بیرون آمد تا حفره‌های سیستم را بازیافت. آنجاست که نه فقط کیفیت ترکیبی واژه‌ها که همزمان تک‌تک آنها نیز  اضافی به نظر می‌رسند. تنها پرتاب کردن آنها می‌تواند هدف را نشانمان بدهد. پیش از آن، هیچ هدفی وجود ندارد. به عنوان مثال، اغلب این طور به نظر می‌رسد که آنچه مارکس به عنوان «پرولتاریا» از آن یاد می‌کند، تعبیر دیگری برای «طبقه‌ی کارگر» باشد. ژیژک اما در شرحی که در حاشیه‌ی آرای بدیو می‌نویسد، به یادمان می‌آورد که طبقه‌ی کارگر تنها اصطلاحی توصیفی و متعلق به حوزه‌ی معرفت است؛ در حالی که پرولتاریا معرف مجری و عامل حقیقت یا همان فاعل متعهد به پیکار انقلابی است.

2- در این میان، باید بر وجه اضافی واژه‌ها پافشرد [وجهی کاملا انضمامی و همزمان، تاریخمند] و مسئولیت‌ آنها را به عهده گرفت. آنها نیامده‌اند تا صرفا کار سوژه‌ی انتقادی را راه بیندازند. آنها خود تراز استعلایی سوژه‌ی انتقادی را برمی‌سازند و نه به زبان شعر و کنایه که دقیقا همه‌ی هستی آن می‌شوند؛ همان هستی تاریک و به تعبیر هگل، شب جهانی که او را در خود تکرارکنان به سحرگاه شکفتن‌ها و رستن‌های ابدی می‌برند. همین‌جاست که باید به درپیش‌نهادن ترمی چون «پوپولیسم» به دیده‌ی شک نگریست؛ آن هم در شرایطی که درمنکی خود در آغار مقاله‌اش به آن می‌پردازد: «رويدادهاي سياسي كه در دو سال گذشته بر ما رخ داده، سبب شده است تا تعدادي بيايند و به هيجان آوردن توده‌ها را با پاره‌اي از گفتمان‌هاي عامه‌پسند با نام «پوپوليسم» نقد كنند و متن‌هايي از سر نفي بر سر آن بنويسند و گاه به كارزار سخن اين پوپوليسم را به چالش بكشانند. اين پوپوليسم حكمي است كه گستره‌ی روشنفكري ايراني در برخورد با كرد و كارهاي يك گستره‌‌ی اجتماعي گسترده به كار مي‌بندد و با حمل اين گزاره بر اين بخش از اجتماع آن را متهم مي‌سازد.» با این حساب، کاربست همچو ترمی ـ‌گیرم از منظری انتقادی‌ـ، سویه‌ای به خود می‌گیرد که خود سودای حمله به پایگانش را دارد. اگر مهمترین خصلت یک رویکرد پوپولیستی، فروکاست میل به نیاز باشد، اینک در مواجهه با آن همین اتفاق افتاده است. این نیاز دسته‌جمعی ـ‌ دست کم در آن گستره‌ای که به تعبیر درمنکی روشنفکری ایرانی را در خود جای می‌دهد‌ـ تولید شده که باید در برابر «وجود دولت احمدی‌نژاد» از خود واکنش نشان داد. به همان اندازه این واکنش، کارکردی گوارشی خودبسنده به خود گرفته‌ و تنها به مصرف و هضم درونی وضع موجود بسنده می‌کند: سیاست‌های احمدی‌نژاد، یکسر پوپولیستی است؛ همین و بس! پوپولیسم که دلالت‌های اجتماعی را از کار می‌اندازد، حالا معنای خودش را از دست داده و به نخستین استکان چایی می‌ماند که هر روز صبح  و در واکنش به جهان خواب و رویا نوشیده می‌شود.  

درمنکی نیز روی همین شمول متقابل انگشت می‌گذارد و می‌پرسد: «آيا روشنفكري ايراني خود هيچ‌گونه كرد و كار پوپوليستي ندارد و يكسر از آن چه ديگري را به آن متهم مي‌كند مبرا است؟» پاسخی که او در آستین دارد، قابل پیش‌بینی است. با این همه بارها ‌‌‌‌‌‌‌‌‌توخالی‌تر به نظر می‌رسد؛ به ویژه آن جا که نقل قولی از پیام یزدانجو می‌آورد و این کتاب‌ساز بزرگ را « قصه‌نويس، مترجم و انديشمند جوان و ارزشمند هم‌نسل ما» می‌خواند. مسئله این نیست که چرا همچون امید مهرگان به او نتاخته و سر و تهش را هم نیاورده. اصلا هم مهم نیست که این تعابیر را به او بسته. فاجعه در ذات همان تعابیر رخ می‌نمایاند. اندیشمند جوان و ارزشمند هم‌نسل ما... ادبیاتی چنین فرهنگستانی و رسمی از کجا آب می‌خورد؟ ساده است: از تریبون‌های دولتی. بماند که آن نقل قول هم تنها جاخالی می‌دهد و سقراطی عمل می‌کند: « كساني كه شما آنها را به پوپوليست ‌بودن متهم مي‌كنيد، اصلا‌ نمي‌دانند كه معناي اين واژه پوپوليست و يا پوپوليسم چيست!!!» در ادامه اما درمنکی خود همین اتهام را به کار می‌برد. به این ترتیب، تن به مسئولیتی می‌دهد که از پیش به  آن تاخته است؛ درست مثل کارمندانی که علی‌رغم میل خود پشت میز می‌نشینند و به کارشان ادامه می‌دهند.  

3‌ـ مقدمه‌ای که درمنکی در ابتدای مقاله‌ی خود می‌آورد، به خودی‌خود خواستِ تاریخمند و به تبع آن سیاسیِ او را وامی‌نمایاند. صرف‌نظر از آن که چه اتفاقی پیش خواهد آمد، باید به استقبال همچو خواستی رفت. با این همه، درمنکی به مرزهای گفتمان ادبی عقب‌نشینی می‌کند و حتی گامی به پس برمی‌دارد؛  به این ترتیب که او نمی‌تواند به همه‌ی آن حرف‌هایی که پچپچه‌اش این‌جا و آن‌جا به گوش می‌رسد،  حیثیت تحلیلی بخشد و آنها را در همان سطح درگوشی نگه می‌دارد.

 مسئله دقیقا بر سر ترمی است که او در پیش می‌نهد: پوپولیسم ادبی. پیشتر در چارچوب ادبیات انتقادی دهه‌ی هفتادی نیز حرف دمکراسی ادبی به میان آمده بود. بدیهی است چنین ترم‌هایی تا به این حد تابع مد روز، بار اضافی نداشته باشند و تنها آن چه را که از قبل پیش‌بینی و تعریف می‌شود، توضیح می‌دهند، نه آنچه اصلا اتفاق نیفتاده است.  این گونه است تا تنها به عنوان کارچاق‌کن به بازی گرفته می‌شوند.

این همان نمود ساده‌انگاری بی‌پایانی است که در عین حال تمام جوانب امر را در نظر می‌گیرد: ابتدا پوپولیسم را تعریف می‌کند و سپس رد آن را در ادبیات می‌گیرد تا در نهایت پوپولیسم ادبی را  همچون مدخلی بازگشاید و صحنه را ترک کند.

4- «آيا ما از پوپوليسم ادبي رنج مي بريم؟» این همان عنوان است که درمنکی برای مقاله‌ی خود انتخاب کرده و پاسخ آن یک کلمه بیشتر نمی‌تواند باشد: نه؛ چرا که اصلا پوپولیسم ادبی حیثیت وجودی ندارد. آن چه درمنکی می‌خواهد به آن حمله کند اما نمی‌تواند، باید آن پایگانی باشد که به وضع موجود ادبی مشروعیت می‌بخشد و آن نیروهایی که از وضع موجود ادبی مشروعیت می‌گیرند. قطعا باید به نمونه‌هایی  که او تحت عنوان پوپولیسم ادبی در پیش می‌نهد، واکنش نشان داد؛ اما نه با آن لحن آسیب‌شناسانه‌ای که این مقاله به خود می‌گیرد و همچون طبیبی به مصاف رنج و بیماری می‌رود، چنان که در برخورد با ادبیات فمینیستی و ادبیات عامه‌پسند  می‌کوشد سره را از ناسره تشخیص دهد. باید این نمونه‌ها  را نه فقط به عنوان عارضه‌ای در نظر گرفت که به قول درمنکی در سالهای 78 تا 86 گریبان سیستم ادبی را گرفته‌اند. این سیستم بوده که وجود آنها را ضروری ساخته است.

ساده است گفتن این که شیوا ارسطویی، دانه‌درشت‌ترین نویسنده‌ی دهه‌ی اخیر است. ساده‌تر از آن، این که او هیچ‌گاه در اندازه‌های سیمین دانشور، شهرنوش پارسی‌پور، مهشید امیرشاهی، گلی ترقی و منیرو روانی‌پور نبوده است. فاجعه اما آن جایی شکل می‌گیرد که گوردن گراهام در کتاب «فلسفه و هنر» که به تازگی با ترجمه‌ی مسعود علیا و از سوی نشر ققنوس انتشار یافته به خوبی نشان می‌دهد که «مسئله‌ی هنر و ادبیات، لذت و سرگرمی نیست. قابل توجه  آقایان و خانم‌ها محترم!»

آن چه درمنکی آن را تعطیلی نهادهای ادبی، تئوری و نظریه‌ی ادبی و تاکید بر نوشته‌ها و گفته‌های توده می‌داند و به عنوان پوپولیسم ادبی از آن یاد می‌کند، جز اینها چه می‌تواند باشد؟

*مقاله‌ای از خلیل درمنکی که سوم بهمن در روزنامه‌ی «اعتماد ملی» منتشر شد.

+