تبليغاتX

علی سطوتی قلعهجرم این نیست/ در حاشیه‌ی «در جست‌و‌جوی مجرم اصلی: چند نکته درباره‌ی پوپولیسم ادبی»/علی سطوتی قلعه

1- آن شب پمپ‌بنزین‌ها را آتش زدند اما نه ماشینِ توهمِ نظمِ موجود به کار افتاد و نه حرفی هم از «راننده‌نماها» به میان آمد. گویی در برابر این سرپیچی نمی‌شد به آن شبیه‌سازی بی‌پایانی دست زد که  همواره از وجود توطئه‌ای مرموز خبر می‌دهد. آخر، شباهتی که در این جور مواقع باید رد آن را گرفت، قبلا افشا شده بود؛ چنان که دیگر اهمیتی نداشت نخستین پمپ‌بنزین کجا و به دست چه کسی آتش گرفته. حتا شمردن تعداد پمپ‌بنزین‌ها هم از یک جایی به بعد علی‌السویه به نظر می‌رسید. پمپ‌بنزین‌ها، پمپ‌بنزین‌ها، پمپ‌بنزین‌ها... فقط پمپ‌بنزین‌ها در آتش سوختند و این نیازی به توضیح نداشت. طبیعی بود که نظم موجود، هرگز تن به توضیح مواردی از این دست نمی‌داد و همه چیز را به کارشناسانی می‌سپرد که می‌کوشیدند طرح سهمیه‌بندی را به نفع همه و نه به ضرر راننده‌ها ارزیابی کنند. در عین حال، هر گونه پرداخت ژورنالیستی به وقایع آن شب ناکافی به نظر می‌رسید و مطلقا کم می‌آورد. همه می‌دانستند و همه به چشم خود دیده بودند. چه چیزی را می‌شد به آنها خوراند تا بار دیگر تکانشان بدهد؟ خبرنگارهایی که آتش زدن پمپ‌بنزین‌ها را پوشش می‌دادند، به گونه‌ای دیگر آن را می‌پوشاندند و خواهی‌نخواهی این آتش را خاموش می‌کردند. در واقع، تصاویری که فردای آن روز در روزنامه‌ها به چاپ رسید، تنها خبر از شبی بحرانی نمی‌داد. پایان آن را نیز اعلام می‌کرد. این همان اتفاقی است که در تعریف کردن جوک‌ها نیز می‌افتد. آنها فقط در آن لحظه‌هایی که شنیده می‌شوند، می‌توانند چارچوب دلالی موجود را بشکنند. بلافاصله پس از آن همه چیز به شرایط عادی برمی‌گردد. اتفاقا جوک‌ها هم برای سازنده‌های خود این اطمینان را به وجود می‌آورند که هرگز نامی از آنها در میان نخواهد بود.

در همان گیر و دار، یکی از جوک‌هایی که در واکنش به سهمیه‌بندی بنزین ساخته شد چیزی در این مایه‌ها بود: از احمدی‌نژاد پرسیدند حالا که این طرح‌ اجرا شده سوار چی بشویم؟ جواب داد: سوار همان 17 میلیون‌ نفری که به من رای دادند.

ظاهرا موضعی که سازنده‌ی این جوک می‌گیرد، با موضع امیر احمدی آریان در «در جست‌و‌جوی مجرم اصلی» باید یکی باشد. هر دو می‌خواهند به فقر آگاهی در میان توده‌ها حمله کنند. یکی آنها را در انتخاب کسی مثل احمدی‌نژاد مقصر می‌بیند و دیگری می‌کوشد تا بی‌اعتنایی و بی‌توجهی آنها را یادآور شود. در این میان، سازنده‌ی جوک به 17 میلیون نفری اشاره می‌کند که رای خود را به نام احمدی‌نژاد به صندوق ریخته‌اند و احمدی آریان به تعداد بیش از انگشتان دو دست نویسنده‌ای که عاشق نوشتن باشند، بخواهند ادبیات را به عنوان کار، کاری تمام وقت و جدی دنبال کنند نه به عنوان تجارت، و با این حال، به محض برداشتن نخستین گام با سر به زمین خواهد خورند.  به این ترتیب، هر دو به یک منطق شمارشی تن داده‌اند. آنها می‌کوشند تا به شیوه‌ی خود بشمارند؛ شیوه‌ای که به تعبیر احمدی آریان در جست‌و‌جوی مجرم اصلی می‌رود. همین برخورد پلیسی است که در نهایت وجهِ ظاهرا سیاسی آنها را می‌ستاند و به سلب مسئولیت از سوژه در برابر وضع موجود می‌انجامد. سازنده‌ی جوک مثل همیشه گمنام می‌ماند، انتخاب احمدی‌نژاد را به رای 17 میلیونی او فرومی‌کاهد تا به نوعی بر آن سرپوش بگذارد. احمدی ‌آریان هم ضمن نقل قولی که از محمدرضا نیکفر می‌آورد، انگار شانه‌ای بالا می‌اندازد و خیال همه را راحت می‌کند: «آنان كه نياز به آسيب‌شناسي دارند ديگران‌اند، نه روشنفكران.» این گونه است که آن گزاره‌ی فوکویی وارونه می‌شود و این طور وامی‌نماید که مردم، ساخته‌ی ذهن روشنفکرانند تا همه‌ي گناهان آنها را به گردن بگیرند.

2-  احمدی آریان می‌نویسد: « از آن سو، صف طولانی کتاب‌ها را در وزارت ارشاد به خاطر بیاوریم، خیل کتاب‌هایی که ماه‌ها، و بعضاً سال‌ها در انتظار مجوز بلاتکلیف مانده‌اند، و در نهایت پس از اصلاحیه‌های متعدد جنازه‌شان به بازار کتاب می‌رسد، رمقی برای نویسنده و مترجم باقی نمی‌گذارد.» به نظر می‌رسد نباید آن جنازه‌ها را به حال خود واگذاشت. آن جنازه‌ها به خودی خود می‌توانند تمثیلی برای وضع موجود باشند؛ وضعی که در آن مرتب آیین سوگواری به جا آورده می‌شود، روشنفکر ایرانی دستمالش را درمی‌آورد و اشک‌هایش را پاک می‌کند. این یک بازی بی‌پایان می‌تواند قلمداد شود. ابتدا کتابی تالیف یا ترجمه می‌شود. سپس ناشری آن را می‌گیرد و به ارشاد می‌دهد. بعد هم جنازه‌اش بیرون می‌آید و به گونه‌ای احتمالا خاک می‌شود. به این ترتیب و بدون هیچ کنایه‌ای، بازار کتاب ایران باید برای خودش گورستانی باشد. جنازه‌اش را همین نویسنده‌ها و مترجمانی تولید می‌کنند که به زعم احمدی آریان وضعیت معاش و کار برای گذران زندگی‌شان بر کسی پوشیده نیست، گورش را ناشرانی می‌کنند که دریغا و دردا از پشتوانه‌ی فیزیکی و مادی لازم برای ادامه‌ی کار برخوردار نیستند و دست آخر خاکش را ارشادی می‌ریزد که خب، تکلیف همه باید با آن روشن شده باشد تا حالا. آن موضعی که احمدی آریان علیه پیش‌نهاده‌ی خلیل درمنکی می‌گیرد، گرچه می‌کوشد تا به مناسبات پیرامتنی موجود فراروی کند، اما در نهایت حیثیتی صرفا فرهنگی می‌یابد. اینجا هم درست مثل مقاله‌ی درمنکی، بیماری هست که باید درمان شود و رنجی هست که باید به آن پایان داد. مسئله‌سازهای این یکی اگر نخبه‌گرایانه هم نباشد [که مشخصا هست]، دست کم به نحو کاملا فیگوراتیوی صنفی است و دست آخر به همان نتایجی می‌انجامد که همه‌ی نمایندگان اصناف مختلف در برابر دوربین‌های تلویزیونی ممکن است به زبان بیاورند؛ نتایجی که می‌توان آنها را به این ترتیب پیش‌بینی و رتبه‌بندی کرد: 1- ما قشر زحمتکشی هستیم [نمونه‌: روشنفکر برخلاف دیگرانی که در این بین مقصر اصلی‌اند، نه تنها با وقاحت تمام از زیر بار مسؤولیت شانه خالی نمی‌کند، بلکه بار حماقت‌های دیگران را نیز به دوش می‌کشد و خود را بی‌جهت سرزنش می‌کند] 2- ما برای پول کار نمی‌کنیم اما حقوقمان کم است. [نمونه: آقای درمنکی بهتر از من می‌داند در این مملکت بیش از انگشتان دو دست نویسنده هست که عاشق نوشتن باشد، بخواهد ادبیات را به عنوان کار، کاری تمام وقت و جدی دنبال کند نه به عنوان تجارت، و با این حال، به محض برداشتن نخستین گام با سر به زمین خواهد خورد.] 3-  لعنت به هر چی جنس چینی. هر سال بدتر از پارسال. [فاجعه‌ای که در حوزه‌ی ادبیات در انتظار ماست بسیار مادی‌تر و فیزیکی‌تر از آن است که درمنکی طرح کرده است، و باید به مقابله با روزی رفت که قفسه‌های کتاب‌فروشی‌های جدی خالی از کتاب شوند، نه روزی که فرضاً ادبیات عامه‌پسند یا ترجمه‌ی ادبی عرصه‌ی خلاقیت را تنگ کند. در شرایطی استثنایی به سر می‌بریم، شرایطی بحرانی که در آن ممکن است پیش از آن که عرصه‌ی خلاقیت تنگ شود، اصولاً امکان انتشار کتاب‌های ادبی جدی از بین برود] 4- دولت باید از ما حمایت کند یا دولت از ما حمایت نمی‌کند. [از آن سو، صف طولانی کتاب‌ها را در وزارت ارشاد به خاطر بیاوریم، خیل کتاب‌هایی که ماه‌ها، و بعضاً سال‌ها در انتظار مجوز بلاتکلیف مانده‌اند، و در نهایت پس از اصلاحیه‌های متعدد جنازه‌شان به بازار کتاب می‌رسد، رمقی برای نویسنده و مترجم باقی نمی‌گذارد]

این نگاه صنفی همان صورتکی است که هر کسی می‌تواند جلوی صورتش بگیرد و در بالماسکه‌ی فرهنگی حاضر شود. نگاه صنفی، نگاهی کاملا دایرة‌المعارفی است؛ با همان مداخل و همان تبختری که در آنها موج می‌زند.  بدیهی است در همان فرآیند دال‌به‌دالی گرفتار می‌آید که در هر دایرةالمعارفی دیده می‌شود. به عنوان مثال، همه‌اش باید به انتظار کسی نشست که علیه سانسور حرف می‌زند،  چون تیغ سانسور به تنش خورده، چون کتابش را به تیغ سانسور سپرده، چون باید کتاب درمی‌آورده، چون به هر حال او یک آدم فرهنگی است، پس باید علیه سانسور حرف بزند، چون ....

  احمدی آریان در پایان مقاله‌اش بار دیگر روح صادق هدایت را احضار می‌کند و نفرت خویش را از رجاله‌ها و لکاته‌ها اعلام می‌کند. در این میان،  مسئله این نیست که کسی چیزی به توده‌ي بی‌اعتنا پرانده و حالا همچو منی بخواهد در دفاع از آنها برخیزد. توده همانی است که همه انتظار دارند: منعطف و در عین حال بی‌شکل؛ چنان که همیشه به جای آن که دست به کنش راستین بزند، صرفا غر می‌زند و می‌نالد. اتفاقا احمدی آریان هم در سراسر این مقاله به ویژه در انتهای آن، درست مثل همانها رفتار می‌کند. او می‌نویسد: « هیچ کس به خود این مردم توجهی ندارد. همین توده‌ی سیال و بی‌شکل و بی‌توجه بزرگ‌ترین مانع بر سر راه آزادی و دموکراتیزه شدن این کشور است، و این مسأله‌ای است که از فرط وضوح هرگز به چشم نمی‌آید.»  این غرهای روشنفکرانه قرار نیست افق تازه‌ای را برسازند و تنها به تایید این گزاره می‌انجامند که « منشأ و مروج پوپولیسم، جز پوپولاس، توده‌ی مردم، و دولتی که برای بقا به هر نوع ستایشی از بلاهت مردم تن می‌دهد، کسی نیست، و در این بین روشنفکر کم‌ترین نقش و تقصیر را دارد.»

چه در مقاله‌ای که درمنکی تحت عنوان آیا ما از پوپولیسم ادبی رنج می‌بریم و چه اینجا در مقاله‌ای که احمدی آریان در حاشیه‌ی آن می‌نویسد، نه نگاه انتقادی که تنها غرهای فرهنگی به چشم می‌آید؛ غرهایی که شاید بیشتر برازنده‌ی فسیل‌های ادبی باشند تا منتقدان جوان.

4- خلیل درمنکی مقاله‌ای نوشت با عنوان «آیا ما از پوپولیسم ادبی رنج می‌بریم؟» و من در مطلبی با عنوان «در دام شمول متقابل» به آن واکنش نشان دادم. این اما تنها واکنشی نبود که در پیش نهادن ترمی همچون پوپولیسم ادبی برمی‌انگیخت. امیر احمدی آریان هم طی یادداشتی ضمن استقبال از همچو ایده‌ای، آن را به خودی خود ناکافی می‌دانست و کوشید تا به مناسباتی بپردازد که به زعم او، ادبیات ایران را تحت تاثیر خود قرار داده است. او در مقام یک منتقد ادبی در نهایت یقه‌ی مردمی را گرفت که کتاب نمی‌خوانند و از دانشجویانی که به خاطر آنها به زندان افتاده‌اند، حمایت نمی‌کنند. ظاهرا مقاله‌ی درمنکی  چنان فضای گل و گشادی را ایجاد کرده که در حاشیه‌ی آن می‌توان به هزار و یک درد دل یا به قول احمدی  آریان «دغدغه‌های صادقانه» پرداخت. یادداشت احمدی آریان اما برای خودش حکایتی جداگانه دارد. او با نگاه لیترالیستی (ملانقطی) می‌کوشد تا صورت مسئله را پاک کند و این بار  به دغدغه‌های صادقانه‌ی خود می‌پردازد. صداقتی که به درمنکی نسبت می‌دهد و احتمالا خود پیشه می‌کند، چیزی نیست جز یک همانگویی صنفی. احمدی آریان می‌نویسد: « پوپولیسم Populism از ریشه‌ی Populas یونانی به معنای توده‌ و انبوه مردم است، و با این وجود، در کل بحث‌هایی که در این مدت در باب پوپولیسم درگرفته، آن چه دیده نمی‌شود همین تحلیل رفتار و واکنش‌های توده‌ی مردم است.» با این همه، رفتاری که آریان در پیش می‌گیرد، هرگز به تحلیل رفتار و واکنش‌های توده‌ای نمی‌پردازد و در نهایت، به سیاق همانهایی عمل می‌کند که پوپولیست خوانده می‌شوند. این هر دو توده را در مقام امر کلی قرار می‌دهند. یکی بدان متوسل می‌شود و دیگری آن را پس می‌زند تا هر دو مشروعیت خویش را به دست آورند.

+