
داستان/سام مقدم
یه روز منو آرش بد جوری چِت کردم یعنی اعصابی بود که از ما 2 نفر خورد شد! و این روز ، روز مهمی بود برای بشریت...
تو کافه آرش گفت تو ، تو سیگار کشیدن خیلی چیز میکنی... این میکنی... یعنی از اینا... چی میکنی؟ د بگو دیگه لا مذهب چی میکنی؟
طفلی میخواست بگه خیلی سیگار کشیدن من تو چشمه و یه لغتی رو خواست به کار ببره که این معنی رو برسونه. معنی دقیق این لغت زیاد روی کردن تو نمایش دادن چیزی بود و من هم این لغت تک زبونم موند و ته نشین شد
داشتیم تو سر و کله هم میزدیم که من تو سیگار کشیدن چی میکنیم که معنی زیاد روی کردن تو نمایش دادن سیگار کشیدن من و میده؟ تا این که بابک اومد و حرف مارو کاملاً درک کرد اما اون هم یادش نیومد... وقتی دید ما خیلی اعصابمون خرابه که من تو سیگار کشیدن چی میکنیم که معنی زیاد روی کردن تو نمایش دادن سیگار کشیدن من و میده با مادرش تماس گرفت... جریان این بود که مادر بابک با سواده و وکیلیه برای خودش .
از بد ماجرا مادر بابک فهمید که ما دنبال چه لغتی هستیم اما یادش نیومد و وقتی فهمید اعصاب منو آرش خورد شده برای این موضوع ، با دوست صمیمیش تماس گرفت که تو کانون وکلا کار میکرد و اون هم به رئیس دیوان عالی گفت و خلاصه این که من تو سیگار کشیدن چی میکنیم که معنی زیاد روی کردن تو نمایش دادن سیگار کشیدن من و میده؟ به ریاست جمهوری رسید و اون هم در مقام یک انسانِ انسان دوست و وظیفه شناس این موضوع رو به سازمان ملل کشوند که ما تو ایران یک لغت گم کردیم که باعث خورد شدن اعصاب چند شهروند ایرانی شده ...و بعد از برسی بیشتر مشخص شد که تو زبون های دیگه هم لغتی وجود داره که معنی زیاد روی کردن تو نمایش دادن چیزی رو میده و اون ها ( یعنی کسایی که به زبون کشور خودشون صحبت میکنن ) این لغت رو فراموش کردن ...
موج خطرات بسیار جدیِ جدیدی با اون دندونای صاف و ردیفش ، روح و روان بشریت رو تهدید میکرد...
بیت : سپید سیم زده بود و ، درّ و مرجان بود ستاره سحری بود و ، قطره باران بود
بعد از تحقیقات زیاد راه نجات از این موج خطرات رو پیدا کردن و اون چیزی نبود به جز پیرمرد سرخپوستی که در جنگل های آمریکای جنوبی زندگی میکرد و سرخپوست ها بهش دانای داستان ها و لغت ها میگفتن... البته تا به حال کسی پیر مرد رو ندیده بود
پدر مادر این پیر مرد هرگز ندیدنش چون مادر پیر مرد موقع به دنیا آوردن پیر مرد مُرد و پدرش هم که 4 ماه بعد توست یک اسپانیایی کشته شده بود. بنا به روایت های غیر مستند پدر پیر مرد از مرد اسپانیایی آدرس یه چشمه رو پرسید و مرد اسپانیایی زبون نفهم هم فکر کرد که پدر پیرمرد داره بهش فحش ناموسی میده و یه گوله حرومش کرد و پیر مرد همچنان از پشت درخت قصه تعریف میکرد
بعد از کشف این حقیقت جمع زیادی از سران کشور ها و شهر ها و نویسنده ها و زبان شناسا و خیلی های دیگه با هم پیش دانای داستان ها و لغت ها رفتند و از وسط جنگل بعد از سختی های زیاد یه راست رفتند رو به روی دانای داستان ها و لغت ها وایستادن و به مشکل خودشونو به اون گفتند
دانای داستان ها و لغت ها سال های زیادی بود که آدم ندیده بود و خیلی ها عقیده دارن که اون هیچ انسانی رو ندیده بود چه برسه به جمع زیادی از سران کشور ها و شهر ها و نویسنده ها و زبان شناسا و خیلی های دیگه با هم!
پیر مرد خیلی خوشحال شد و با اشتیاق و ذوق زدگی خیلی زیادی گفت : اون لغت ... او لغ....
از خوشحالی زیاد قلبش وایستاد و جمعیت که خیلی ترسیده بودن اونو سریع به بیمارستان رسوند و خوشبختانه با شوک قلبی تونستن قلب دانای داستان ها و لغت ها رو دوباره به کار بندازن
اما به دلیل پیر بودن و زیاد بودن فشار شوک ها پیر مرد حافظه خودش رو از دست داد و من و آرش خیلی اعصابمون خورده از این اتفاق... باور کنید



