ریچارد براتیگان
افشین کریمی فرد
ریچارد براتیگان در سال 1935 در واشنگتن از پدری کارگر و مادری خانه دار متولد شد .
اگر چه او هرگز به کالج نرفت اما در سال 1967 در انستیتو تکنولوژی کالیفرنیا به عنوان
شاعر میهمان مشغول شد ، یک سال قبل از اینکه کمک موسسه وقف ملی هنر رادریافت کند.
او شعر را از نوجوانی آغاز کرده بود به طوری که بعد ها در مصاحبه هایش عنوان کرد که
هفت سال شعر نوشتن را فقط به این دلیل تجربه کرده است که جمله نویسی را یاد بگیرد
اولین کتاب براتیگان مجموعه شعری است به نام "بازگشت رودخانه ها" که در سال 1957 توسط ناشری کوچک در "سان فرانسیسکو"چاپ شده است .
مجموعه ی بعد او با نام " این کتاب را بکارید " انتشار یافت و رمان" صید قزل آلا " در سال 1961 نوشته و در سال 1967 متشر شد .این رمان موفق ترین کار براتیگان می باشد که در حدود دو میلیون نسخه فروش کرد . و در چاپ های مجدد به عنوان صدای یک نسل برجسته شد . اخرین رمان او در سال 1982 منتشر شد .
در این رمان ظاهرا راوی ، الگو برداری است از خود او بعد از دوازده سالگی اش که در غیاب پدر و تنها با مادرش از شهری به شهر دیگر سفر می کند . فضای تاریک کتاب نمایانگر افسردگی است که اواز آن ، رنج می برده است .
براتیگان در سال 1984 اقدام به خودکشی کرد همانند همینگوی با شلیک گلوله به مغز خود .
او در شعری راجع به مرگ می گوید :
مرگ چون ایستادن کنار جاده ای است
برای رفتن به شهری غریب
در شبی سرد و بارانی
و تو تنها هستی
چون همیشه دوباره تنها
رومئو و ژولیت 
اگر برایم بمیری
برایت خواهم مرد
و قبرهای ما چون دو عاشق خواهد بود
که لباسهایشان را در لباسشویی با هم می شویند
اگر تو صابون بیاوری
من سفید کننده می آورم
به انگلستان
هیچ تمبری برای فرستادن نامه ای به سه قرن پیش
به انگلستان وجود ندارد
هیچ تمبری که نامه را باز گرداند
تا هنگامی که قبر حفر نشده
"جان دان" ایستاده و از پنجره بیرون را می نگرد
در این صبح آوریل باران شروع به باریدن کرده
پرندگان بر درختان فرود می ایند
چون مهره های شطرنج در بازی که هنوز اغاز نشده
و جان دان به پستچی که در خیابان می اید ، نگاه می کند
پستچی خیلی با دقت راه می اید
چون عصایش شیشه ای ست
به رنگ ابدیت
عشق را فراموش کن
می خواهم در موهای زردت بمیرم
ردپاهای اهو
زیبا هق هق کنان
معاشقه ای طولانی
به ارامی دراز کشیدن
چون رد پای آهو در برفی که تازه به زمین نشسته
کنار کسی که دوست اش می داری
همه چیز همین است
اتو بیو گرافی
در قبرستانی در بایرس ِ تگزاز ایستاده ام
"جودی " چه گفت ؟ آیا انکار خداوند زیبا ست
پیرمردی که صورتش را سرطان پوشانده
از قبرستان محافظت می کند و قبرها را می تراشد
همیشه قبرها را چون قطعه ای نقره صیقل می دهد
سگی پیر کنارش ایستاده ، روز گرمی است : 105 فارنهایت
من اینجا در این قبرستان ، بیرون از تگزاس غربی چه می کنم ؟
پیر مرد نیز چون من در حیرت است
حضور من بخشی از تراشیدن اوست
می دانم که او مرا نیز می تراشد
ما در روزی فوق العاده ایستاده ایم
ما در روزی فوق العاده ایستاده ایم
و از ماشین پیاده شده ایم
باد موهای ات را برانداز می کند
همه چیز به همین سادگی است
من بر می گردم که چیزی بگویم
30 cent , two transfer , love
شدیداً به تو فکر می کنم
اتوبوس سوار می شوم
30 سنت کرایه می دهم
و از راننده می خواهم مرا دو بار بچرخاند
قبل از کشف اینکه تنهایم
هو کردن برای همیشه
چون روح می تنی
از سر تا پا
من با تمام فضایی که بدون تو خواهم زیست
می امیزم
بله – ما هی موسیقی
بادی به رنگ قزل الا می وزد
در میان چشمان ام ، در میان انگشتان ام
و من به خاطر می اورم که چطور قزل الاها عادت داشته اند
که خود را از دایناسورها پنهان کنند
وقتی آنها برای اب نوشیدن به لب رودخانه می امدند
قزل الاها در متروها ، قلعه ها و اتومبیل ها پنهان شده اند
انها صبورانه منتظر عبور دایناسورها مانده اند
لطفا
ایا به من فکر می کنی
چنانکه اغلب
من به تو فکر می کنم ؟
چون تو همیشه ساعت داری
و ان را به خودت اویزان کرده ای
طبیعی است که فکر کنم تو زمان صبح هستی :
با موهای بلوندت در ساعت 8:30
و دو سینه درخشانت در 11:17 و
صذای گل سرخ خنده ات در 5:30
می دانم که درست می گویم




