تبليغاتX

علی سطوتی قلعهگفت‌و‌گو با علی سطوتی قلعه/نشریه‌ی چراغ/شماره‌ی ۴۶

با این پرسش ها علی سطوتی را برای خوانندگان چراغ تعریف می کنیم، شما علی سطوتی را چطور معرفی می کنید؟

راستش احساس دوگانه‌ای در برابر چنین پرسشی به من دست می‌دهد. از یک طرف، همیشه معرفی کردن مرا به یاد کاتالوگ‌های تبلیغاتی می‌اندازد. حالا هر کسی نه تنها برای حضور در بازار سرمایه که فراتر از آن برای زندگی کردن باید خودش را به این و آن معرفی کند. جیب‌های آدمی که در دنیای امروز زندگی می‌کند، همیشه پر است از کارت‌های معرفی: شناسنامه، گواهینامه، کارت پایان خدمت، کارت سوخت، کارت ملی، کارت عابربانک و هزار و یک کارت دیگر. جامعه وجود ندارد مگر در پس این کارت‌ها و کاتالوگ‌ها. این وجه بوروکراتیک که از اتاق اداره‌ها می‌آید بیرون و همه جا خِر آدم را می‌گیرد، حالم را به هم می‌زند. اسمش را هم می‌گذارند زندگی شهروندی، اخلاق شهروندی، فرهنگ شهروندی.

از طرفی دیگر اما نمی‌توانم با پنهان‌کاری و لحن ریاورزانه‌ای که دارد دمخور باشم. با این همه، نمی‌توانم خودم را جای خوانندگان شما بگذارم. در عین حال، ایده‌ی خاصی هم درباره‌ی خودم ندارم. بی هیچ گونه ادا و اطواری باید بگویم من فقط یک امپرسیون هستم؛ بدون آن که پرسونالیته‌ای در کار باشد.

بماند که همین پاسخ هم تا حدی می‌تواند خوانندگان شما را با من آشنا کند: کسی که هرگز کارت شناسایی خود را به همراه ندارد، ضمنا از پنهان‌کاری بدش می‌آید و همچنین نمی‌توان درباره‌اش از چیزی به نام شخصیت حرف زد.

خودمانیم... چه اهمیتی داشت؟

علی سطوتی خود را مطرود می خواهد یا مطرود شده است یا اینکه این اسم زیباست، همین.

پیش از هر چیز باید به حیثیت وجودی چنین پرسشی پرداخت؛ این که در گفت‌و‌گو با علی سطوتی قلعه نامی از «مطرود» به میان می‌آید. اینک این نام و نام خانوادگی که به من تحمیل شده، از من پیشی گرفته‌اند و جلو زده‌اند. اینها مرا به گوشه‌ای رانده‌اند تا خود را نشان بدهند. این است نامگذاری؛ کنشی که به خودی خود بدن را جا می‌گذارد و هر چه شدت می‌گذرد، گویی بیشتر طرد می‌کند. دست آخر، آن جا که ماشین نامگذاری منفجر می‌شود، شعر به دنیا می‌آید و بدن‌ها را محو می‌کند. شاعر – هر کسی که می‌خواهد باشد – نمی‌تواند مطرود نباشد. این سرنوشتی است که  ماشین نامگذاری رقم می‌زند.

اما این به معنای کناره‌گیری نخواهد بود و آن تلقی رایج را در پی نخواهد آورد که شاعر را عزلت‌نشین می‌بیند. اتفاقا باید وارد بازی شد ، دخالت کرد و همه‌ی آن روابطی را از دست داد که چنین نظم سلسله‌مراتبی را برمی‌سازند. باید سبک شعر را وانهاد و از سبک شاعر سخن گفت؛ از بدنش، نه به آن کیفیت اروتیک، پورنوگرافیک و حتا فیزیولوژیک: از بدنی که به تعبیر دلوز-‌گتاری بدون اندام ساخته می‌شود و رمززدایی آن را سوژه‌ای خودبنیاد باید.

حتما جای این تردید وجود دارد که مطرود، خود از پس کنشی نامگذارانه بیرون آمده؛ پس نمی‌تواند بدن‌ها را لمس کند. دقیقا برعکس؛ کنش نامگذارانه‌ی مطرود خصلتی گفتمانی به خود می‌گیرد (دستِ کم خواستِ تولید چنین گفتمانی وجود دارد) تا بدن‌ها را بدون هیچ تفسیری به نمایش بگذارد: این بدن یک شاعر است که  نمی‌توان آن را در صندلی‌ها گنجاند تا نمایش مهوع مجریان و کارگزاران یک جلسه‌ی شعر را تاب بیاورد. باید این جلسه را به هم ریخت یا دست کم ترکش کرد؛ اما نه به این دلیل که از نظر روانی روی اعصاب می‌رود. باید این روان‌کاوی بی‌پایان را که همیشه حول‌و‌حوش زندگی شاعران چرخ می‌زند، واگذاشت و از سبک بدن‌های آن‌ها حرف زد. این به معنای آن نیست که شاعران را بدنی است والا، همچون بدن شاهان که سوءقصد به آن مجازاتی دوچندان را می‌طلبد. نه، نام‌ها چنین امکان سخیفی را از شاعران گرفته‌اند و در عوض بر بدن آنان شلاق زده‌اند. آن تلقی رایج را داشته باشید: شاعر یعنی عزلت‌نشین؛ یعنی کسی که از بدنش می‌ترسد، بس که شلاق خورده است. بنابراین آن را به گوشه‌ای می‌اندازد و پنهانش می‌کند. هم برای او و هم برای دیگران نامش و نامگذاری‌هایش کفایت می‌کند. چنین برخورد اخلاقی – از آن دست که نیچه آن را ساخته‌ی دست ضعفا می‌داند – به اندازه‌ی کافی سطل‌های استفراغ را پر کرده. هستند شاعرانی که به اخلاقی چنین تن داده‌اند و اتفاقا تعدادشان هم کم نیست.  در مقابل، باید بدن‌ها را روی دوش گرفت و مسئولیت این طرف و آن طرف کشیدن آنها را پذیرفت. این جاست که شاعر، همچنان که مطرود است، دخالت می‌کند و رمزهای قدیمی را از کار می‌اندازد. سبک‌شناسی شاعر، سبک‌شناسی شعر را پشت سر می‌گذارد و در برهه‌ای از زمان از آن فراتر می‌رود.

چراغ مایل است با تعریف شما از حقوق بشر آشنا باشد.

این روزها همه دارند از حقوق بشر حرف می‌زنند. اجازه بدهید به همین تعاریف موجود بسنده شود. همزمان می‌توان به گونه‌ای دیگر بدان پرداخت. البته تضمینی وجود ندارد که باب میل شما باشد. چه، به نظر می‌رسد نفس پرسش از چیستی حقوق بشر – دستِ کم در سطح همین گفت‌و‌گوی دو طرفه– نشان می‌دهد توافقی پیشین در این زمینه وجود ندارد. در عین حال،  گریز به همچو پرسشی این انتظار را در پی می‌آورد تا من پاسخی همدلانه به آن بدهم. از قرار معلوم، هر تعریفی که ارانه شود، به خودی خود گواهی تصدیق موضوع آن خواهد بود: حقوق بشر؛ همان ایدئالیته‌ای که فعالانش سخت در پی استقرار آن به سر می‌برند و کمتر کسی جرئتش را دارد تا از در نفی آن برآید. حتا آنها که شهره‌اند به نقض حقوق بشر، می‌کوشند تا خود را از این اتهام مبرا و دیگران را به آن متهم می‌کنند. در این میان، قطعا موارد بی‌شماری وجود دارد که باید در برابرشان ایستاد و جلوی ادامه‌شان را گرفت. اما آیا در پیش‌نهادن ترمی همچون «حقوق بشر» چنین توانی را دارد... پاسخ منفی است دلیلش هم روشن است: حقوق بشر و حرف زدن درباره‌ی آن بار نمایشی دارد؛ همین و بس! . فعالان حقوق بشر می‌کوشند تا بدان کیفیتی جهانشمول بدهند و سخت روی این نکته پا می‌فشارند که این حقوق شامل همه‌ی انسان‌ها فارغ از ملیت و نژاد  و جنسیت و مذهب می‌شود. با این همه، حقوق بشر همچون هر مفهوم دیگر بشری، انضمامی است. حقوق بشر را نمی‌توان از فعالان آن جدا دانست. نمایش حقوق بشری است که فعالانش را مجذوب خود می‌کند. «مرد فیل نما» استعاره‌ای است که می‌توان از آن یاری گرفت و به تماشای چنین نمایشی نشست. دیوید لینچ در این فیلم زندگی مردی را به تصویر می‌کشد که از نظر آناتومی خارق‌العاده به نظر می‌رسد؛ مردی که از او در یک سیرک استفاده می‌شود. مردم بلیت می‌خرند تا زندگی او را تماشا کنند.  یک پزشک می‌آید و این مرد را به بیمارستان می‌برد و کرامت انسانی او را به او باز می‌گرداند. این بار، بیمارستان جای سیرک را می‌گیرد. شیادی از مردم پول می‌گیرد و مخفیانه آنها را به دیدار مرد فیل‌نما می‌برد. می‌توان این شیاد را روی دیگر شخصیت پزشک دانست. در مرحله‌ی بعدی مرد فیل‌نما خود به تماشای یک نمایش دعوت می‌شود. سراسر زندگی در جامعه‌ی مدرن را نمایشی چنین سامان می‌دهد. حقوق بشر، بخشی از این نمایش است و نه چیزی فراتر از آن. اتفاقا به وجه نمایشی آن نیز دامن می‌زند. این است که باید برای خاتمه دادن به نقض حقوق بشر از سلاحی جز آن بهره برد.

اگر معتقد نباشیم که سرنوشت مردم جهان را یک خدا یا یک ارباب تعیین می کند و اعمال مردم جهان تأثیری در بهبود روزمره ی مردم ندارد، قاعدتا باید معتقد باشیم قراردادهایی نظیر قرارداد حقوق بشر و تلاش در راه ایجاد امکاناتی که به سمت خاتمه دادن به نقض "حقوق قراردادی شهروندی" در جهان می روند مؤثر است و لازم است و نیز تعریف هرروز دقیق تر از روز قبل، از "حقوق" و "بشر" در جهت انسانی تر کردن شرایط زندگی شهروندان جهان مؤثر است و لازم است. اگر نیست، آن سلاح دیگر که برای خاتمه دادن به نقض حقوق بشر از آن یاد می کنید، چه می تواند باشد؟ پیشنهاد یک راهکار تازه از جانب یک شاعر، که واقع بینانه، از نمایش-بازی های شهری باخبر است، همیشه مغتنم است.  با توجه به همین، مایلید تعریف تازه ای هم از حقوق بشر بدهید؟ تعریفی که در قطعنامه شاید/یا حتما فراموش شده است؟

من آدم بدبینی هستم. با این همه، تأکید روی شاعر بودن کسی که می‌خواهد پیش‌نهاد یک راهکار تازه‌ بدهد، تأکید معناداری به نظر می‌رسد و این علارغم آن است که همین آدم «از نمایش – بازی‌های شهری باخبر است.» گویی از نقطه نظر پرسنده  این «باخبر بودن» کفایت نمی‌کند.  تنها یک کارشناس و فعال حقوق بشر می‌تواند حق مطلب را ادا کند. البته طرف این گفت‌و‌گو کارشناس نیست اما خب، به عنوان یک شاعر که می‌تواند در چارچوب یک دمکراسی لیبرال حرف بزند. چه بسا حرف‌هایش با دغدغه‌های حقوق بشری ما بخواند. حتا شاید بتوان چنین دغدغه‌هایی را بصورت مضاعف به او منتقل کرد...

این نیت‌خوانی قطعا به مذاق مصاحبه‌کننده خوش نمی‌آید. من هم از این که دارم کارآگاه‌بازی درمی‌آورم، احساس خوبی ندارم. این ضرورتی است که کارکرد بنیادین مفاهیم حقوق بشری به من تحمیل می‌کند. شما از «تعریف هرروز دقیق تر از روز قبل، از "حقوق" و "بشر" در جهت انسانی‌تر کردن شرایط زندگی شهروندان جهان»  حرف می‌زنید. این دقت را چه  کسی باید به خرج بدهد؟ جز کارشناسان  و فعالان حقوق بشر؟  فراتر از آن، چرا باید آنچه را که خود در قالب گزاره‌هایی کلی و جهانشمول بدیهی می‌نماید، تعریف کرد؟ مگر آن که این بداهت را به چالش بکشیم که در آن صورت حقوق بشر حیثیت کنونی خود را از دست داده و به یک ترم حقوقی صرف تنزل می‌یابد. بنابراین من نه تعریف تازه‌ای از حقوق بشر به دست می‌دهم و نه اساسا به این فکر می‌کنم که نکته‌ای در قطعنامه فرو گذارده شده باشد؛ چه آن که این قطعنامه به اندازه کافی کلی و فراگیر به نظر می‌رسد. تازه خیلی‌ها اعتقاد دارند باید بخش‌هایی از آن را کنار گذاشت که این خود بحث دیگری است.

در پاسخ به پرسش «آن سلاح دیگر چه می تواند باشد؟» بهتر است سکوت کنم؛ چرا که آن سلاح، سلاحی است که من آن را به کار می‌برم و نه هر کسی دیگر. دیگران باید سلاح خود را به دست بگیرند، اگر می‌توانند و از آن به شیوه‌ی خود استفاده کنند، اگر شیوه‌اش را می‌دانند.

و آن سلاح همین بدنی است که من در اختیار دارم و شاید به بیانی دقیق‌تر: بدنی که مرا در اختیار دارد. نه با نمایش مهوع حقوق بشر که تنها و تنها با نمایش خودبنیاد بدن‌ها می‌توان در برابر نقض آن ایستاد. 

2/ ممکن است در خصوص نمایشی بودن حقوق بشر بیشتر بگویید؟

من دارم از جنبه‌ی نمادین مضاعف ترمی مثل حقوق بشر حرف می‌زنم؛ چیزی که از آن به عنوان نمایش یاد می‌کنم. بهتر است کمی به عقب برگشت و به یاد آورد که نقض حقوق بشر متقدم بر پیدایش آن بوده. این نقض حقوق بشر طی تاریخ بوده که در نهایت به صدور اعلامیه‌ی حقوق بشر انجامیده است.  انگاره‌های حقوق بشری از دل عصر روشنگری بیرون آمده‌اند و اتفاقا به همان اندازه‌ی سوژه‌ی دکارتی متفرعن به نظر می‌رسند. فعالان حقوق بشر تاکید می‌کنند که دارند به مفاهیم جهانشمول انسانی می‌پردازند. با این همه همانها هم مجبور می‌شوند در اغلب موارد دست به آموزش بزنند و همچون یک وکیل دادگستری حقوق بشر را به موکل خود بیاموزند. چه کسی به آنها حق وکالت داده؟ آیا این به خودی خود نقض حقوق بشر به شمار نمی‌آید؛ این که به مجموعه‌ای از انسان‌ها به عنوان ابژه‌های دانش نگاه کنند و بکوشند تا آنها را تحت کنترل درآورند؟

شخصیت اول فیلم «صورت زخمی» که آل‌پاچینو نقش آن را بازی می‌کند، به محض ورود به امریکا به دام ماموران اداره مهاجرت می‌افتد. با این همه قیافه‌ی حق به جانبی به خود می‌گیرد و با عصبانیت بر سر ماموران فریاد می‌زند: «حقوق بشر منو رد کنید بیاد» . این نگاه کلاشانه‌ به حقوق بشر نه یک استثنا که یک قاعده است. حقوق بشر از همان ابتدا در پیش نهاده شده تا همچون دختربچه‌های قصه‌های مارکز مورد سوءاستفاده قرار بگیرد. به همین دلیل هرگز نمی‌تواند جلوی نقض حقوق بشر بایستد.

به دنبال مطالبی در مورد کار شما، به سایت  ادبی عروض رسیدم، و از آنجا به بحثی به عنوان ادبیات اضطراری. ادبیات اضطراری چه نوع ادبیاتی است؟ آیا ادبیات دگرباشی نیز با توجه به ضروت پیدایی آن، در زمره ی ادبیات اضطراری جا می گیرد؟ یا، اصلا ادبیات دگرباشی ادبیات اضطراری است؟

 درباره‌ی طرح ایده‌ی ادبیات اضطراری در سایت عروض شاید بهتر باشد مدیران آن حرف بزنند.  مقاله‌ی «شعر دهه‌ی هفتادی یعنی همین؟» به نقل از پایگاه اینترنتی مطرود در آن‌جا استفاده شده. به زعم من، چینش چنین مطلبی در کنار یکدیگر چندان مسئله‌ساز نبوده.  این گل و گشاد گرفتن به طرح ایده‌ای از این دست ضربه زده. در عین حال، ادبیات چیزی نیست جز ضرورت تولید آن؛ اضطراری که نویسنده را وادار به نوشتن می‌کند. بنابراین نباید پرسید که «این چه ادبیاتی است؟». باید تاکید کرد که ادبیات چیزی جز این نیست.
«ادبیات دگرباشی» اما به خودی خود دارد روی یک هویت‌طلبی جنسی پا می‌فشارد. با کمی تفاوت مرا یاد ادبیات مهاجرت و ادبیات زنانه می‌اندازد و همان سوال‌ها را پیش می‌کشد: آیا این نوع ادبی را دگرباشان تولید می‌کنند؟ آیا این نوع ادبی برای مصرف دگرباشان تولید می‌شود؟ آیا این نوع ادبی درباره‌ی دگرباشان تولید می‌شود و کاری به کار دیگران ندارد؟ آیا اساسا پای یک نوع ادبی در میان است؟

همه‌ی این سوال‌ها از پیش حیثیت خود را از دست داده‌اند و در مقابل ادبیات دگرباشی، مهاجرت و زنانه را  واکسینه کرده‌اند: «باید این انواع ادبی را به حال خود واگذاشت. آنها در شرایط ویژه‌ای به سر می‌برند. باید هوایشان را داشت.»

در مقاله‌ای به نام «دار و دسته‌های غربتی‌ها» به ادبیات مهاجرت پرداخته‌ام. در « اعلامیه‌ای علیه زن، علیه شاعرانِ زن ، علیه شعرِ زنانه» هم به نوعی دیگر با این موضوع درگیر بوده‌ام. آیا نوبت به ادبیات دگرباشی رسیده است؟ نه، دست کم فکر نمی‌کنم این مصاحبه جای این جور حرف‌ها باشد.

به نظر شما، این اتفاقی است که شاعری که نه مهاجر است و نه زن و نه دگرباش جنسی، ضرورت و اضطرار ادبیات مهاجرت و زنان و دگرباشان جنسی و در همان مسیر، هرجور دیگرانی را مورد سئوال قرار می دهد؟ و در ادامه، آیا اضطراری بودن این ادبیات مورد سئوال است؟ یا ادبیات بودن آن مشروط به وارد شدن به اضطرار های حوزه ی عمومی است؟ یا مهاجر بودن و زن بودن و دگرباش جنسی بودن و در کنار آن، سیاه بودن و سفید بودن و غربی بودن و شرقی بودن هم، پیش از آن که تفاوت های مقطعی خود را از دست بدهند، باید تفاوت های مقطعی خود را از دست بدهند؟

مثل این که حالا نوبت شماست تا در برابر حرف‌های من دست به نیت‌خوانی بزنید. البته پیش‌تر نیز چنین رفتاری را به نمایش گذاشته بودید؛ آن جا که در پاسخ به اعلام پایان بازی‌ وبلاگی دگرباشان، آن را به دگرجنسگرایی من نسبت دادید. من ترجیح می‌دهم به چنین تردیدهایی نپردازم. درباره‌ی اضطراری بودن این ادبیات هم باید بگویم بله، زیر سئوال است، چون همزمان که نمی‌خواهد در محدوده‌ی فعالیت ادبی باقی بماند، سهم‌ خودش را می‌طلبد: «شعرهای مرا به زن بودنم، به مهاجر بودنم و به دگرباش بودنم ببخشید... من هم می‌توانم شاعر بزرگی باشم.»

و اینگونه است که شاعر بزرگ به دنیا می‌آید: سیلیویا پلات؛ کسی که همه‌ی عمر به در و دیوار می‌زند تا از تدهیوز کم نیاورد. دست آخر هم این اتفاق برایش می‌افتد؛ البته با همان کیفیتی که شرحش آمد.

اما این‌ها بدان معنا نیست که ادبیت ادبیات مهاجرت، زنانه و دگرباشی مشروط به یک اضطرار همگانی باشد. نخست بدان دلیل که اساسا ترمی همچون ادبیت را باید وانهاد و به تعبیر دقیق‌تر، از آن فراروی کرد. دیگر آن که باید تراز استعلایی ادبیات را تا حد اضطرار افزایش داد. تکرار این جمله خالی از فایده نیست: ادبیات چیزی نیست جز ضرورت تولید آن؛ اضطراری که نویسنده را وادار به نوشتن می‌کند. کتمان نمی‌توان کرد که چنین اضطراری در تولید آن چه ادبیات مهاجرت، زنانه و دگرباشی خوانده می‌شود، به چشم می‌آید اما در عین حال، استفاده از حقوق اقلیت را نیز نباید نادیده گرفت. همان‌گونه که دال مهتر یهودی اجازه‌ی تصمیم‌گیری درباره‌ی بحران خاورمیانه را از ما بازمی‌ستاند، نوشتن درباره‌ی ادبیات اقلیت نیز بلافاصله با واکنش روبه‌رو می‌شود.

به نظر شما، تولید کنندگان این ادبیاتها، لوس شده اند؟ زیادی راحت به ادبیاتبودن دست پیدا کرده اند؟

آن‌ها هرگز مسئولیت کنشی را که ازشان سر می‌زند، به عهده نمی‌گیرند. در شرایطی که می‌رویم تا برای همیشه از شر ادبیات خلاص بشویم، مرزهای آن را گسترش می‌دهند و انواع جدیدی را به میدان می‌آورند. گویی هر چه باشد، عصر جدید، ادبیات جدید می‌خواهد. این است ادبیات عصر جدید: ادبیات مهاجرت، ادبیات زنانه، ادبیات گرباشی،  و ادبیات فضانوردانی که به زودی زندگی تازه‌ای را در فراسوی منظومه‌ی شمسی می‌آغازند.

مسئله اما راحتی تحصیل ادبیتی از این دست نیست. مسئله ادبیت است در لحظه‌ای که ممکن می‌شود.  آیا ادبیات اقلیت می‌تواند پیش از آن که جای خود را در تاریخ ادبی باز کند، پنبه‌ی ادبیت را بزند؟ آیا اقلیت جرئتش را دارد همزمان که حقوق خود را می‌طلبد، علیه شعر قیام کند؟ اگر به این بصیرت تاریخی برسد که نقض حقوق بشر، همه از شعر نشئت می‌گیرد، چه کار می‌کند؟ آیا اصلا چنین امکانی را می‌تواند متصور باشد که شعر، در نهایت خودش مولد فاشیسم و توتالیتاریسم است؟

"آن‌ها نشان داده‌اند که شعر هم چنان موضوعیت دارد و اتفاقا آن قدر موضوعیت دارد که مرزهای جغرافیایی را به رسمیت نمی‌شناسد و برای خودش مرزهای زبانی را پی می ریزد." (دار و دسته ی غربتی‌ها) .

"مسئله این نیست که زن‌ها را باید به خانه فرستاد تا تنها مردها پشت تریبون‌ها شعر بخوانند و در کافه‌ها سیگار خود را روشن کنند. بر عکس... به جای در پیش گرفتن سیاستِ استالینیستیِ تصفیه باید شروع کرد به ازـدست‌ـدادن. باید هدف نهایی ازـ‌دست‌ـدادنِ همه‌ی آن‌هایی باشد که بنا به ارزش افزوده‌شان تا به امروز تحمل شده‌اند: یکی به دلیل زن بودنش، دیگری به دلیل سابقه‌ی ادبیش و دیگران شاید به دلیل همخونی، همکیشی، همولایتی، همسایگی و هم‌پیالگی. فاک یو" (اعلامیه‌ای علیه زن، علیه شاعرانِ زن ، علیه شعرِ زنانه)

سئوال من این است، آیا در صدور این بیانیه ها، بی انصافی در اعطای ارزش افزوده به مهاجران و زنان و دگرباشان، محرک نوشتن این بیانیه بوده است؟ آیا محرک دیگری، چیزی نظیر شعر مهاجرت مزخرف است به دلیل اینکه شعرهای تولید شده ی مهاجران مزخرف بوده اند هم ممکن است دلیل نوشتن این بیانیه ها باشد؟ یعنی صدور رأی کلی؟

بی‌انصافی؟ اقتصادِ آن اخلاقیاتی که چنین ترمی را در خود جای می‌دهد، هنوز درگیر روابط ارباب و رعیتی است؛ از آن رو که سوژه‌ی تاریخ ادبی را همچون اربابی می‌انگارد که شاعر و نویسنده را همچون رعیتی تحت فرمان خود دارد. هر که بیشترش خدمت کند، سهم بیشتری می‌برد و گویی بی‌انصافی است که راحت‌طلب‌ها در این زمره قرار بگیرند.

نه، مطلقا در نوشتن علیه شعر زنانه و شعر مهاجرت چنین اقتصادی در کار نیست. همین‌طور در حرف‌هایی که این جا درباره‌ی ادبیات دگرباشی به زبان آوردم.  اتفاقا این پرخاش انتقادی علیه چنین اقتصادی عمل می‌کند؛ بدین معنا که وجدان معذب سوژه‌ی تاریخی را از آن می‌گیرد و پیش از آن که پای اخلاقیات پروتستانیزه به میان آید، هر گونه ارزش افزوده‌ای را کنار می‌گذارد؛ آن هم نه بدین دلیل که بخواهد متن را غایتِ  خودش بداند، بل که به منظور فراروی از کلیت گفتمان ادبی که متن را سامان می‌دهد.

در پاسخ به بخش دوم پرسش شما باید گفت که سوژه‌ی انتقادی همان جغد مینرواست؛ با ذکر این نکته که تصمیم می‌گیرد، چشم‌هایش را می‌بندد و در ظلمتی که پیش روی خود می‌بیند، پرواز می‌کند: پروازی بلند علیه بلندپروازی. طبیعی است خیلی نمونه‌ها از قلم بیفتد و خیلی اسم‌ها از یاد برود. شما بخش نسبتا مهمی از «اعلامیه...» را نقل کردید: « باید هدف نهایی ازـ‌دست‌ـدادنِ همه‌ی آن‌هایی باشد که بنا به ارزش افزوده‌شان تا به امروز تحمل شده‌اند. » کنش انتقادی گاهی اگر چیزی به دست نیاورد، حتما و همیشه چیزهایی را برای از دست دادن دارد. به عبارتی دیگر، شاید من همین حالا نتوانم یکی از شعرهای مزخرفی را که در مهاجرت و تبعید تولید شده، به یاد بیاورم اما شما حتما نمونه‌های درخشانی از این دست را سراغ دارید. مسئله اما مزخرف بودن و درخشان بودن این شعرها نیست.  آن چه در «دار و دسته‌ی غربتی‌ها» و در «اعلامیه...» آمده، بستگی چندانی به نمونه‌های موجود ندارد و البته نخواهد داشت. ماده‌ی پانزده «اعلامیه...» نیز روی همین موضوع تاکید می‌کند: «اعلامیه‌ علیه زن، علیه شاعرانِ زن و علیه شعرِ زنانه هیچ استثنایی نخواهد داشت.» حتا پای فرماسیونی مثل ایران هم در میان نیست. بیایید این حرف‌ها را درباره‌ی سیلویا پلات تکرار کنیم... نتیجه‌اش یکسان خواهد بود.  اگر دقت کرده باشید، در مواجهه با حقوق بشر نیز چنین رفتاری در پیش گرفته شد: نه اشاره‌ای به تبعیض نژادی در امریکا شد و نه به  نسل‌کشی در رواندا و سکوت نهادهای حقوق‌بشری.

با این همه، فکر می‌کنم می‌توان قید ادبیات دگرباشی را زد و از همان اول هم چیزی از آن نگفت. اقلیت یهودی همیشه در سفر خروج خود گرفتار بوده‌اند، جنبش‌های فمینیستی هنوز تکلیف خود را با دوگانه‌ی «تساوی یا تفاوت» روشن نکرده‌اند (البته تا آن جا که من در جریانم) و مهاجران هم کماکان ایرانی‌الاصل و هندی‌الاصل و چینی‌الاصل خوانده می‌شوند. دگرباشان اما این شکاف را با در پیش نهادن مفهوم «کامینگ اوت» به درون خود می‌کشانند و با آن کنار می‌آیند. این محوری‌ترین مفهومی است که در سراسر جنبش‌های اقلیت به چشم می‌آید. باید از آن گفتمانی هویت‌طلبانه‌ای که بر پایه‌ی جنسیت بنا می‌شود، فرا رفت؛ بدون آن که چنین هویتی فروگذاشته شود. پیش‌تر تصور این که اسکاروایلد دگرباش باشد، چندان خوشایند نبود ولی حالا می‌توان در فصلی جداگانه به دگرباش بودن فوکو پرداخت، بدون آن که بدون گل و گشاد گرفتن درباره‌ی فلسفه‌ی دگرباشی روده‌درازی بکنیم. البته حتما اگر به جای فوکو بخواهیم درباره‌ی ان کوئت و جودیت باتلر صحبت کنیم، حتما چنین مباحثی نیز درخواهد گرفت.

باری... چرا ادبیات دگرباشی؟ چرا حمید پرنیان نه؛ همان که شعر بلند روی وبلاگش سخت تکانم داد؟ حتما باید این دگرباشی را همچون عصای موسا در دست گرفت و بر سر هر چیزی زد تا اژدهایی شود؟ هموفوبیا همه‌اش ریشه در بدطینتی دگرجنسگراها ندارد. بخشی از آن به ترس قابل درک آنها از اژدها برمی‌گردد. آدم وحشت می‌کند، وقتی مطلبی را با عنوانِ «غزل پست مدرن و همجنسگرایی» پیش روی خود می‌بیند. آیا فردا نوبت مطلبی با عنوان «فضانوردی و همجنسگرایی» نخواهد بود؟ آیا پس‌فردا دیکتاتور همجنسگرا در تایلند محق‌تر از آنارشیست دگرجنسگرا در ایران تلقی نمی‌شود؟

کامینگ‌اوت، آن گونه که دگرباشان از آن حرف می‌زنند، خصلتی دریدایی دارد: همزمان که اعلام تفاوت می‌کند، می‌پیوندد و زندگی همچنان ادامه دارد. دگرباشی اگر ترجمه‌ای باشد برای واژه‌ی کوئیر، دقیقا در کامینگ‌اوت خودش را آشکار می‌کند. به این ترتیب، شاید وجود گی‌کلاب‌ها ضروری به نظر برسد اما حرف زدن درباره‌ی ادبیات دگرباشی بی‌فایده است. این شعر بلند حمید پرنیان است که تکانم می‌دهد؛ همین و بس.

انتخاب نام مطرود، جایگزینی است برای دسته بندی هایی که شاعر به صورت طبیعی/ ... در آنها جا نگرفته است؟ برای دستیابی به همان ارزش اضافه ؟ 

به این پرسش کمی بالاتر پاسخ داده‌ام؛ البته به گونه‌ای دیگر. تکرار آن مرا به این فکر می‌اندازد که باید به گونه‌ای روشن به آن بپردازم. باشد:

نه، انتخاب نام مطرود جایگزینی نیست برای دسته‌بندی‌هایی که شاعر به طور طبیعی در آنها جا نگرفته است. شاعر می‌توانست در این دسته‌بندی‌ها جا بگیرد. اگرچه مرد بود و دگرجنسگرا بود و داخل ایران زندگی می‌کرد، اما در عین حال بیش و کم به اینترنت هم دسترسی داشت. می‌توانست خودش را به طور طبیعی در این دسته‌بندی‌ها جا بدهد و به همان ارزش اضافه دست یابد. بروید جست‌و‌جو کنید و ببینید جز پایگاه اینترنتی مطرود، کجا شعری از من می‌خوانید و مطلبی از من می‌بینید؟ جایی اگر هست، مسلما و مستقیما از طرف من نبوده است. همکاری من با رفقای سایت عروض هم یکی دو ماه بیشتر به طول نینجامیده که هم آغاز همکاری و هم پایانش برای خود حکایتی جداگانه دارد.

بنابراین هرگزاهرگز مسئله‌ی جایگزینی نیست. اما این نکته را نمی‌توان ندیده گرفت که نامگذاری به خودی خود ارزش افزوده تولید می‌کند؛ چنان که شما طی این مصاحبه به نام مطرود و کنش نامگذاری نهفته در آن ارجاع دادید. گریزی نیست اما نباید 2 نکته را از یاد برد: یکی این که این ارزش افزوده  کاملا خودبنیاد است و از پس سهم‌خواهی به دست نیامده است. دو دیگر این که تولید این ارزش افزوده در پس کنش نامگذاری خود بخشی از آن اتفاقی است که به عنوان مطرود شناسانده می‌شود. به عبارتی ساده‌تر، یکی از ترم‌هایی که مطرود در پیش نهاده، «حادبیان‌گری» است و نامگذاری مطرود، خود کنشی حادبیان‌گراست.

این سئوال، به قصد نیت خوانی طرح نشده، به قصد درک طرح شده است. چرا حمید پرنیان از مجموعه ی ادبیات دگرباشی باید بیرون بیاید و به تنهایی بدرخشد، اما علی سطوتی باید جمعی به نام مطرود بسازد و به احترام آن جمع، در قلمرو مطرود بنویسد. ادبیات حمید پرنیان دگرباش و علی سطوتی مطرود در کجاها به هم می رسند؟ آیا این نسل افق مشترکی هم دارد؟ 

سیلویا پلات، زنی شاعر که زنِ-یک-مرد شاعر هم بود به درکی از سیستم اجتماعی پیرامون محیط خود دست پیدا کرد که هیوز در جایگاه شوهر-دو-زن-شاعر که هر دو موفق به کشتن خود شدند از درک آن عاجز ماند. به در و دیوار کوبیدن های پلات برای خارج شدن بود نه ورود به جایگاه آقای هیوز. می شود گفت پلات خود را خورد تا توسط هیوز خورده نشود. در آن زمان، چاره ی دیگری در اختیار اقلیت های حقوقی نبود.  

در یکی از جواب ها گفته اید، آیا اقلیت جرئتش را دارد همزمان که حقوق خود را می‌طلبد، علیه شعر قیام کند؟

فکر نمی کنید به جای قیام علیه شعر، باید علیه فرهنگ قیام کرد؟ در واقع، فکر نمی کنید به جای قیام علیه موقعیت ادبیات زنان و مهاجران و دگرباشان و دیگران، باید علیه فرهنگی که جامعه را شقه شقه کرده و موقعیت شقه شده گی و نیاز به رفع این موقعیت را برای بخش های گوناگون جامعه بوجود آورده قیام کرد؟ من هنوز فکر می کنم تا زمانی که شخص شما، با نام علی سطوتی، از شقه ای که توسط فرهنگ به آن متعلق شده است، مرد، شهروند ایران، غیردگرباش، و ... خود را به طور مجازی جدا می کند و شقه ی دیگری می آفریند تا موقعیت خود را در چارچوب شقه ی جدید تعریف کرده باشد، ما هنوز داریم به یک معضل پاسخ می گوییم، یا به یک موقعیت دشوار، موقعیتی که فرهنگ با اعمال فضای دشوار به فرد تحمیل می کند. به نمایش در آوردن این شقه شده گی، عکس العملی بر علیه موقعیت شقه شده گی، یک جور آشکارگری عملکرد موذیانه ی فرهنگ است. برگردیم به اول این سئوال، فکر نمی کنید می شود اینطور پرسید، آیا اقلیت ها ممکن است حقوق خود را بطلبند و علیه فرهنگی که ساطور برداشته و جامعه را تکه تکه کرده، به زبان بیایند؟ و در ادامه ی سئوال، آیا شقه شده ها، به هم نزدیک خواهند شد تا موقعیت را جوری متفاوت کنند که متعلق به یک بدن واحد شقه نشده، بشوند؟ و در یک موقعیت واحد، بنویسند؟

 

جواب سئوال های آخر ارسال نشد. فراموش هم نشد. با نهایت تشکر از علی سطوتی که بیت را در مطرود معنی می کند.

وبلاگ نشریه‌ی چراغ

+