نامه ای به آرش الله وردی علی سطوتی قلعه
می دونی آرش... یکی از اون دقایقی که دلم می خواد بشاشم به هر چی دوستی و رفاقته، همین حالاست؛ همین حالا که دارم کتاب عصبانیت رو می خونم و عشق می کنم. خیلی خوشحالم . اتفاقا به خاطر همین اصلا راه نداره و نباید دیگه از چیزی به اسم دوستی حرف زد. همه ی خارکسده بازی های یه مشت خارکسده که دور و اطرافمون به وفور یافت می شن، از همین جا شروع می شه. هوچی گری می کنن. یه کلاغ، چل کلاغ می کنن. حالمو به هم می زنن سلیطه های نابالغ. می رن یه جا دیگه می دن، می آن از من و تو حقشونو می خوان. تازه انتظار دارن باور کنیم باکره موندن. البته ما می دونیم هنوز باکره ان. اما رو نمی کنیم. بهشون می گیم جنده تا حالشو ببرن. اونا هم خرکیف می شن اما قسم می خورن که هنوز کسی پرده شونو نزده. این جوری می خوان نشون بدن که اگه واقعا جنده بودن چه ها که نمی کردن. می خوان بگن که الان فقط از ۱۰ درصد توانایی شون استفاده کردن. وقتش برسه به همه نشون می دن چند مرده( زنه) حلاجن. آره... همه ی این خاله خشتک بازی ها رو در می آرن و بعد انتظار دارن مهر تایید دربیاری و مثل پسرای زن ندیده ای که مولاشون یه لمپنی یه عینهو عبدالرضایی، بندازی پای کاراشون.
- کدوم کار ؟ خایه مالی این آدمو اون سایت رو کردنم شد کار؟ جلو قاضی و ملق بازی؟ آخه کون نشور؛ خودم از بیمارستان مرخصت کردم و دادم بغل مادرت. حالا تاتی تاتی می کنی و فکر می کنی داری به خط پایان نزدیک می شی؟ انفجار بزرگ؟ یعنی واقعن توقع داری تحمل کنم این شوخی ها و جو گرفتنا رو؟
همینه که می گم آرش... می خام بشاشم به هرچی رفاقته بره. همینه که باعث می شه الکی یه عده چلغوز رو تحمل کنیم. آره... حتا نمی خام تو رو رفیق صدا کنم. چه رفاقتی آخه... همش زیر و رو کشیدن و ابرو کج کردن. ای کیر توو این عشوه های بند تنبونی. کیرم توو یه گونی حاوی این کلمات: رفاقت، دوستی، خواهری، برادری، همسری... چه می دونم. همین ادا و اطوارای فئودالی یه که به جای محفل، مافیا به وجود می آره و به جای گروه، باند
من دیگه نباید با آرش الله وردی رفیق باشم. با یاور و فرامرز و امیر و سهند و بهنام و سام و رامین و یاشار هم به همین ترتیب. من این جوری فکر می کنم و از تو خبر ندارم. خیلی هم ساده است: من با آرش الله وردی توی یه وبلاگ می نویسم. با هم کافه می ریم. جلسه می ریم. خونه ی هم می ریم شاید. می گیم. می خندیم. حال می کنیم. خیلی کارای دیگه هم می کنیم. اما نمی دونم چرا اسم این کارا رو نمی خام بذارم رفاقت. نه، می دونم... واقعا ما رفیق نیستیم. ما فقط به پست هم خوردیم. اونم اتفاقی. خوبم شد که این اتفاق افتاد. می تونیم سعی کنیم همدیگه رو نگه داریم. اما بی خیال این که اسمی براش انتخاب کنیم. تو آرش الله وردی هستی و خیلی بیشتر از اینا ارزش داری برای من که رفیقم باشی. اینو بدون تعارف می گم. چه دلیلی داره وقتی رفاقت ما با همدیگه تاثیری روی نگاه کردنمون به هم نداره بخایم روش اصرار کنیم. می گیری چی می گم آرش؟ نون که نمی خایم به هم قرض بدیم؟ می خایم؟ من با شعرای تو زندگی می کنم. چرا بخام حالا لابه لاش نوکرم چاکرم راه بندازم؟
هیچ وقت توی این ۳ سالی که وبلاگ می نویسم این قدر شخصی ننوشتم. دلیلش برام روشنه. من کیف کردم و سر ذوق اومدم وقتی دیدم بالاخره رضایت دادی و کتابت دراومد. نخواستم خودمو بپیچونم. امشب از اون شبایی یه که تنهایی دارم حال می کنم . از داخل خوشحالم و از درون دارم منفجر می شم ؛ بس که ردیفه اوضاع. غروب این جوری نبود. با بچه ها کافه بودیم و وقتی زدیم بیرون همه افسرده و پکر شده بودیم. حالا دیگه لااقل من پکر نیستم. یاورم که بهم زنگ زد داشت حال می کرد با این اتفاق . فکر کنم حالا بهنام و سام و امیر هم خوشحال باشند. رامین و سهند هم همین طور. دوست دارم تو هم یه همچی احساسی داشته باشی. ۵ شنبه مردد بودی. اما حالا دلم می خواد از ته دل بخندی. اگه می خوای می تونی دوباره ازم بپرسی این وبلاگ توالت عمومی مال کیه؟ اون وقت من مثل همیشه می خندم و می گم: تو رو خدا بی خیال آرش... من خبر ندارم اصلا!
